روباه جواب داد: باید صبر و حوصله زیادی داشته باشی .اول باید کمی دورتر از من اینطوری روی علفها بشینی .من زیر چشمی به تو نگاه خواهم کرد .اما تو نباید چیزی بگویی . زیرا کلمه ها سزچشمه تمام سو تفاهم ها هستند .بعد هر روز کمی به من نزدیکتر میشوی و جلوتر می آیی...
راستش را بگویم دلم برای اینجا حتی تنگ هم نشده بود....بعضی ها را نوشته هایشان را هر از گاهی میخواندم و از بعضی از نوشته ها آنقدر غرق در لذت میشدم که لرزش دستهایم برای قلم به دست گرفتن و نوشتن متنی برای "پرسه "خودم بیشتر میشد...
فکر نکنم دیگر به سرم بزند قالب وبلاگم را تغییر بدهم...دیگر شکل قالبش و رنگهایش برایم آنقدر اهمیتی ندارند....میخواهم سفید سفید باشم.........بی رنگ بیرنگ...............
تنها یک هدف دارم : خوب بودن و خوب ماندن...
.دوستتان دارم....همه تان را
برای گریستن بهانه ای لازم دارم.....برای خندیدن اما بی بهانه میخندم........
گریه هایم بی بهانه بودند ....و خنده های ماتم گرفته ام چشم انتظار یک سبب............
چه شیرین است بی سبب خندیدن.....چه شیرین است شاد بودنهای اکنون من....
I saw a doll today
I looked at it
Her face, the eyes, and the eternity of her smile
.
.
.
I wished if I was a doll
No hell , no heaven
No sorrow , no agony
No feelings , no shame , no sadness
Ultimate eternity , no aging
Eternal youthfulness……..eternal beauty
.
.
.
I wish if I was a doll , today
I wish my body without any soul from the beginning
I wish a kid’s hands on my face instead of him
I wish my ever lasting beauty……………I wish my lips smiling without any noise making
I wish my hair stylish and clean
I wish my face without any wrinkles
I wish my hands and feet cripple
Not to be able to hold anything
Not to be able to go anywhere
.
.
.
Could I ever be a doll
……………..
.
.
.
I wish if I was a doll ,today
میگفت :" در زندگی زمانی هست که باید به خودت ثابت بشی"...........و بعد رفت تا به خودش ثابت بشه......
من معنای حرفش رو هنوز نفهمیده بودم ............من هنوز معنای "ثابت شدن " رو تجربه نکرده بودم..........
من هنوز ثابت شدن به خود رو مزمزه نکرده بودم............
من فقط آموخته بودم که با خودم بجنگم...........یک مبارزه بی پایان علیه خودم.............یک حس رقابت دائمی با خود........
گفتم :"تو زندگی زمانی هست که باید خودت رو شکست بدی " و بعد من رفتم به نبرد علیه خود....
گفت : هیچوقت معنای حرفت رو نفهمیدم...............گفت هیچوقت نبرد با خود رو تجربه نکرده ام...........گفت هیچوقت شکست از خود یا پیروزی بر خود را مزمزه نکرده ام.