تبليغاتX
پرسه
شازده کوچولو گفت: برای اهلی کردن تو چه باید بکنم ؟

روباه جواب داد: باید صبر و حوصله زیادی داشته باشی .اول باید کمی دورتر از من اینطوری روی علفها بشینی .من زیر چشمی به تو نگاه خواهم کرد .اما تو نباید چیزی بگویی . زیرا کلمه ها سزچشمه تمام سو تفاهم ها هستند .بعد هر روز کمی به من نزدیکتر میشوی  و جلوتر می آیی...

نوشته شده توسط آرمان_ماهان در Wed 27 Aug 2008 |
 

راستش را بگویم دلم برای اینجا حتی تنگ هم نشده بود....بعضی ها را نوشته هایشان را هر از گاهی میخواندم و از بعضی از نوشته ها آنقدر غرق در لذت میشدم که لرزش دستهایم برای قلم به دست گرفتن و نوشتن متنی برای "پرسه "خودم بیشتر میشد...

فکر نکنم دیگر به سرم بزند قالب وبلاگم را تغییر بدهم...دیگر شکل قالبش و رنگهایش برایم آنقدر اهمیتی ندارند....میخواهم سفید سفید باشم.........بی رنگ بیرنگ...............

تنها یک هدف دارم : خوب بودن و خوب ماندن...

.دوستتان دارم....همه تان را

نوشته شده توسط آرمان_ماهان در Tue 26 Aug 2008 |

برای گریستن بهانه ای لازم دارم.....برای خندیدن اما بی بهانه میخندم........

گریه هایم بی بهانه بودند ....و خنده های ماتم گرفته ام چشم انتظار یک سبب............

چه شیرین است بی سبب خندیدن.....چه شیرین است شاد بودنهای اکنون من....

نوشته شده توسط آرمان_ماهان در Tue 6 Nov 2007 |

I saw a doll today

I looked at it

Her face, the eyes, and the eternity of her smile

.

.

.

I wished if I was a doll

No hell , no heaven

No sorrow , no agony

No feelings , no shame , no sadness

Ultimate eternity  , no aging

Eternal  youthfulness……..eternal  beauty

.

.

.

I wish if I was a doll , today

I wish my body without any soul from the beginning

I wish a kid’s hands on my face instead of him

I wish my ever lasting beauty……………I wish my lips smiling without any noise making

I wish my hair stylish and clean

I wish my face without any wrinkles

I wish my hands and feet cripple

Not to be able to hold anything

Not to be able to go anywhere

.

.

.

 

Could I ever be a doll

……………..

.

.

.

I wish if  I was a doll ,today

 

 

 

نوشته شده توسط آرمان_ماهان در Sun 19 Aug 2007 |

 

 

میگفت :" در زندگی زمانی هست که باید به خودت ثابت بشی"...........و بعد رفت تا به خودش ثابت بشه......

من معنای حرفش رو هنوز نفهمیده بودم ............من هنوز معنای "ثابت شدن " رو تجربه نکرده بودم..........

من هنوز ثابت شدن به خود رو مزمزه نکرده بودم............

من فقط آموخته بودم که با خودم بجنگم...........یک مبارزه بی پایان علیه خودم.............یک حس رقابت دائمی با خود........

گفتم :"تو زندگی زمانی هست که باید خودت رو شکست بدی " و بعد من رفتم به نبرد علیه خود....

گفت : هیچوقت معنای حرفت رو نفهمیدم...............گفت هیچوقت نبرد با خود رو تجربه نکرده ام...........گفت هیچوقت شکست از خود یا پیروزی بر خود را مزمزه نکرده ام.

نوشته شده توسط آرمان_ماهان در Thu 21 Jun 2007 |